تبليغاتX
حرفهای زنگ زده...!
حرفهای زنگ زده...!

MARDE KHAKESTARI

مهربانم

نمی دانم این روزها حالت چگونه است

نمی دانم و نمی دانم

من هیچ چیز از تو نمی دانم

اما خوب یادم هست

برایت می نویسم تا اگر خواندی دوبار یادت بیفتد حرفهایم

مهربانم

تو همیشه برای من چونان کوه با صلابت و استواری

حیف که فتح تو برای من میسر نشد

صداقتت همچون رنگین کمانیست که بعد از بارش پدیدار می شود

اما حیف که بارش من بی انتهاست

زیباییت را گلهای وحشی دشتهای این سرزمین هم ندارند

اما حیف که بهار از این سرزمین رخت بسته

مهربانم

تو را آغازی بود بی پایان

و من در این آغاز هنوز هم گیج و مبهم به دور خودم می گردم

مهربانم

قلب مهربانت هنوز یادم هست

طپشهای بی وقفه و آرام

حیف که صدای طپشهایت امروز جای دیگر و پیش دیگریست

نمی دانم قدر تو را می داند

نمی دانم می داند چه مهربانی در کنارش دارد

من هیچ جیز نمی داتم

اما خوب به یاد دارم

هرگاه که می خواستم حرفی بزنم و نگاهم می کردی و لبخندی میزدی

دلم می لرزید و حرفم قطع می شد

نمی دانم او با خنده هایت چه می کند

مهربانم

این روزها جای تو خیلی خالیست

من هنوز هم دوستت دارم و به خاطره هایت

و دوست داشتنت همانند اینکه کنارم وجود داری

احترام می گذارم

مهربانم

من به تمام قولها و عهدهایی که با تو بستم پایبندم

مهربانم

امروز با اینکه نیستی هنوز هم گذشت را از تو به یاد دارم

کاش می شد

این روزهای تردید تمام شوند

کاش می شد خدا فقط برای یک بار و یک روز

مرا به روزهایی می برد که می شد تو را داشته باشم

مهربانم

دوستت دارم---رضا

نوشته شده در 91/02/28ساعت 9:24 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)| |

هزاران ستاره امشب، در آسمان چشمک می زند


تمام خوشبختی دنیا در یک جمله جمع می شود:

تو و من «ما» هستیم

نوشته شده در 91/02/28ساعت 8:19 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)| |

وقتی هزار بار می پرسم: خوبی؟

و تو در جوابم تنها می گویی: خوووووب!

و من خستگی را

 تنهایی را

گاهی غصه را از ته صدایت می خوانم

 اما تو همچنان می خندی و به من نمی گویی

نوشته شده در 91/02/28ساعت 8:13 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

من میدوم

من می خندم

من می نوازم

و می بویم

هر آنچه را که باد شمالی با خود خواهد آورد

و می نویسم

هر آنچه را که به دستش خواهم داد.

به پاهایم نگاه کن

از کوه تا کوه از دریا به دریا و از دشت به دشت

می دوند و می دوند و می دوند

و انگشتانم

که مداد ها و کاغذ ها را به سوی نام تو سوق می دهند.

و قاصدک ها

که بر این همه یقین ‌٬ بی وقفه می خندند.

نوشته شده در 91/02/28ساعت 8:11 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

بیا قراری بگذاریم

فردا

انتهای این کوچه ی بن بست

                                        زیر باران

من و تو

              تنها.

باران رد پایمان را پاک خواهد کرد

و کوچه به زودی باز خواهد شد.

نوشته شده در 91/02/28ساعت 8:9 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

این سوی دیوار مردی

                           با پتک بی تلاشش 

                                                      تنهاست....

نوشته شده در 91/02/28ساعت 8:8 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

پدرم ، تنها کسيست
 
 که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم

  ميتونن مرد باشن
نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:59 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشد؟

در گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد ؟

در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟

آیا میبینی که تو را میبیند؟

صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم

 دوست ندارم که بگویم دوستت دارم

دوست دارم که بدانی دوستت دارم

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:53 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)| |

چند صباحی است که دل را معبد عشقت نهادم و از فراسوی

 فاصله ها نگاه مهربانت را بر خود خریدم روزگاری بود که تنهاییم

 را با مرغان آسمان تقسیم می نمودم و همراه با بارش باران دل

 تنهایم را نوازش می کردم تا اینکه نامت را شنیدم و همانا عشق

 بزرگت را با دنیای تنهاییم تعویض نمودم مهربانا اگر روزی یاد من

در قلبت از بین رفت شکایتی ندارم اما یاد تو را با خود همراه

خواهم کرد

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:51 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

وقتی که تو را دیدم بذر عشق در قلبم کاشته شد با محبت آن را آبیاری

 کردم و با لطافت آن را نورانی کردم و اینک عشقت در قلبم سر به فلک

 کشیده و جوانه های خاطره را به میوه های آرزو سپرده من با

دستان انتظار

 میوه هایت را می چینم و لبریز از امید فریاد می کشم

تک درخت عشق و امید و آرزوی من با تمام

وجود دوستت دارم .

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:49 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت

 کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

 کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست

 با محبت , با وفا , با مهربانیها نوشت

کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

 داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

 کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت ...

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:30 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

هیچ وقت گریه نکن !

چون هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد



 

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:26 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

دگر از این روزها نمی نالم و نا امید نمی شوم

تو نیز اینگونه باش

زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پایین می رود

و

 بامداد روز دیگر بالا می رود

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:21 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

هدف ما بلند مدت است

و از شکستهای کوتاه نباید به هراسیم

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:18 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

گاهی

          زندگی

                 به

                     اندازه

                            نگاه

                                 ما

                                   کوچک

                                          می شود

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:17 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

مانده ام

             در

                   حالی

                            که

                                 پایم

                                        خواب

                                                نیست

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:15 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

دو نفر راه می رفتند

یکی با یار

یکی به  عشق یار

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:13 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

دلم خلوتگاه یاد توست

لطفا به جای در

سر بزن

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:12 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

بغضهایم را برای خودم نگه داشتم

گاهی سبک نشوم

سنگین ترم...

نوشته شده در 91/02/28ساعت 7:12 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

کمی شبیه توام

 

               کمی شبیه خودم

 

نوشته شده در 91/02/27ساعت 12:43 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)| |

می گویند شیشه ها صدا ندارند

 

پس چرا هر وقت چیزی می شکند

 

به صدای شیشه ها نسبت می دهیم

 

چیز عجیبیست این حکایت...

نوشته شده در 91/02/27ساعت 12:26 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگویید


« من خوب می شناختمش


نامت چو آوازی هميشه بر لب او بود

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

آن بیقرار عشق

چشم انتظار ديدن رويت نشسته بود»

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگویید:


« شب در ميان تاريکی در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشيد تابناک


هر لحظه در برابر آينه زمان

پيوسته و در عمق سکوت


در انتظار ديدن رويت نشسته بود»

روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید:

« جز تو دلش را به هيچ کس امانت نداد

هرگز خيانتی به دستان تو نکرد؛


هرگز نگاه پاک و زلال تو را

با هيچ چشم سياه مستی عوض نکرد


تا آخرين نفس


در انتظار ديدن رويت نشسته بود»

روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید:

« افسوس!

دير شد!

ای کاش


کمی زودتر می آمدی»

اما به او بگویید:


« من خوب می دانم

حتی در آن جهان

آن خفته ی خموش،

در انتظار ديدن رويت نشسته است»


روزی اگر


اما؛ نه؛


او هيچوقت نمی آيد...

 

نوشته شده در 91/02/27ساعت 10:52 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)| |

وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند گناه است

وقتی به او عشق ورزیدم گفتند کودکانه است

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

وقتی سکوت کردم گفتند عاشق است

نمی دانم باید چیکار کنم!

نوشته شده در 91/02/27ساعت 10:47 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

صبح که شد روشن تر از همیشه احساس کردم

 که دوستت دارم...

سر ظهر بود و گرمتر از هر وقت که به یقین می دانستم

 عاشقم...

هوا که تاریک می شد دلم گرفت:

 که این سیاهی برای چیست ؟

تو را که دیدم بالای سرم کمی آنطرفتر می درخشیدی

 به امید صبحی روشنتر چشمانم را بستم

 

نوشته شده در 91/02/27ساعت 10:46 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

بدترین شکل دل تنگی اینه که ادم در کنار کسی باشه

 

 که دوسش داره و بدونه که هرگز به اون نمی رسه

نوشته شده در 91/02/27ساعت 10:44 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

روزگاری رفت و عشقی پا گرفت

 

عاقبت چرخ حسود این عشق را از من گرفت

نوشته شده در 91/02/27ساعت 10:42 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

به چیزی که گذشت غم نخور

 

 به آنچه پس از آن می آید لبخند بزن

نوشته شده در 91/02/27ساعت 10:41 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

همیشه سعی کن عاشق کسی باشی

 که لایق عشق تو باشه

 نه تشنه عشق تو

چون تشنه روزی از عشق تو سیراب می شه

نوشته شده در 91/02/27ساعت 10:39 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

اشک را گفتم چرا می ریزی ای دیوانه

 

 گفت:روزنه ی امیدی از این گوشه پیدا کردم

نوشته شده در 91/02/27ساعت 10:39 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|

تا یه ارتفاعی از جو به بالاتر ابری وجود نداره

 

پس اگه آسمان دلت ابریه

 

بدان که به اندازه کافی اوج نگرفتی

نوشته شده در 91/02/27ساعت 10:38 توسط رضاحسینی مقدم(باران خاک خورده)|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت