MARDE KHAKESTARI
نمی دانم این روزها حالت چگونه است نمی دانم و نمی دانم من هیچ چیز از تو نمی دانم اما خوب یادم هست برایت می نویسم تا اگر خواندی دوبار یادت بیفتد حرفهایم مهربانم تو همیشه برای من چونان کوه با صلابت و استواری حیف که فتح تو برای من میسر نشد صداقتت همچون رنگین کمانیست که بعد از بارش پدیدار می شود اما حیف که بارش من بی انتهاست زیباییت را گلهای وحشی دشتهای این سرزمین هم ندارند اما حیف که بهار از این سرزمین رخت بسته مهربانم تو را آغازی بود بی پایان و من در این آغاز هنوز هم گیج و مبهم به دور خودم می گردم مهربانم قلب مهربانت هنوز یادم هست طپشهای بی وقفه و آرام حیف که صدای طپشهایت امروز جای دیگر و پیش دیگریست نمی دانم قدر تو را می داند نمی دانم می داند چه مهربانی در کنارش دارد من هیچ جیز نمی داتم اما خوب به یاد دارم هرگاه که می خواستم حرفی بزنم و نگاهم می کردی و لبخندی میزدی دلم می لرزید و حرفم قطع می شد نمی دانم او با خنده هایت چه می کند مهربانم این روزها جای تو خیلی خالیست من هنوز هم دوستت دارم و به خاطره هایت و دوست داشتنت همانند اینکه کنارم وجود داری احترام می گذارم مهربانم من به تمام قولها و عهدهایی که با تو بستم پایبندم مهربانم امروز با اینکه نیستی هنوز هم گذشت را از تو به یاد دارم کاش می شد این روزهای تردید تمام شوند کاش می شد خدا فقط برای یک بار و یک روز مرا به روزهایی می برد که می شد تو را داشته باشم مهربانم دوستت دارم---رضا تمام خوشبختی دنیا در یک جمله جمع می شود: تو و من «ما» هستیم و تو در جوابم تنها می گویی: خوووووب! و من خستگی را تنهایی را گاهی غصه را از ته صدایت می خوانم اما تو همچنان می خندی و به من نمی گویی من می خندم من می نوازم و می بویم هر آنچه را که باد شمالی با خود خواهد آورد و می نویسم هر آنچه را که به دستش خواهم داد. به پاهایم نگاه کن از کوه تا کوه از دریا به دریا و از دشت به دشت می دوند و می دوند و می دوند و انگشتانم که مداد ها و کاغذ ها را به سوی نام تو سوق می دهند. و قاصدک ها که بر این همه یقین ٬ بی وقفه می خندند. فردا انتهای این کوچه ی بن بست زیر باران من و تو تنها. باران رد پایمان را پاک خواهد کرد و کوچه به زودی باز خواهد شد. این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش تنهاست.... در گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد ؟ در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟ آیا میبینی که تو را میبیند؟ صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم دوست ندارم که بگویم دوستت دارم دوست دارم که بدانی دوستت دارم فاصله ها نگاه مهربانت را بر خود خریدم روزگاری بود که تنهاییم را با مرغان آسمان تقسیم می نمودم و همراه با بارش باران دل تنهایم را نوازش می کردم تا اینکه نامت را شنیدم و همانا عشق بزرگت را با دنیای تنهاییم تعویض نمودم مهربانا اگر روزی یاد من در قلبت از بین رفت شکایتی ندارم اما یاد تو را با خود همراه خواهم کرد کردم و با لطافت آن را نورانی کردم و اینک عشقت در قلبم سر به فلک کشیده و جوانه های خاطره را به میوه های آرزو سپرده من با دستان انتظار میوه هایت را می چینم و لبریز از امید فریاد می کشم تک درخت عشق و امید و آرزوی من با تمام وجود دوستت دارم . کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت , با وفا , با مهربانیها نوشت کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت ... چون هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد تو نیز اینگونه باش زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پایین می رود و بامداد روز دیگر بالا می رود و از شکستهای کوتاه نباید به هراسیم زندگی به اندازه نگاه ما کوچک می شود در حالی که پایم خواب نیست یکی با یار یکی به عشق یار لطفا به جای در سر بزن گاهی سبک نشوم سنگین ترم... کمی شبیه خودم پس چرا هر وقت چیزی می شکند به صدای شیشه ها نسبت می دهیم چیز عجیبیست این حکایت... حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار ديدن رويت نشسته بود» روزی اگر به سراغ من آمد به او بگویید: هر روز در درخشش خورشيد تابناک پيوسته و در عمق سکوت روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید: « جز تو دلش را به هيچ کس امانت نداد هرگز خيانتی به دستان تو نکرد؛ با هيچ چشم سياه مستی عوض نکرد روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید: « افسوس! دير شد! ای کاش اما به او بگویید: حتی در آن جهان آن خفته ی خموش، در انتظار ديدن رويت نشسته است» وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند وقتی خواستم عاشق شوم گفتند گناه است وقتی به او عشق ورزیدم گفتند کودکانه است وقتی خندیدم گفتند دیوانه است وقتی سکوت کردم گفتند عاشق است نمی دانم باید چیکار کنم! که دوستت دارم... سر ظهر بود و گرمتر از هر وقت که به یقین می دانستم عاشقم... هوا که تاریک می شد دلم گرفت: که این سیاهی برای چیست ؟ تو را که دیدم بالای سرم کمی آنطرفتر می درخشیدی به امید صبحی روشنتر چشمانم را بستم بدترین شکل دل تنگی اینه که ادم در کنار کسی باشه که دوسش داره و بدونه که هرگز به اون نمی رسه روزگاری رفت و عشقی پا گرفت عاقبت چرخ حسود این عشق را از من گرفت به آنچه پس از آن می آید لبخند بزن همیشه سعی کن عاشق کسی باشی که لایق عشق تو باشه نه تشنه عشق تو چون تشنه روزی از عشق تو سیراب می شه گفت:روزنه ی امیدی از این گوشه پیدا کردم تا یه ارتفاعی از جو به بالاتر ابری وجود نداره پس اگه آسمان دلت ابریه بدان که به اندازه کافی اوج نگرفتی![]()
هزاران ستاره امشب، در آسمان چشمک می زند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
« من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی هميشه بر لب او بود
« شب در ميان تاريکی در نور ماهتاب
هر لحظه در برابر آينه زمان
در انتظار ديدن رويت نشسته بود»
هرگز نگاه پاک و زلال تو را
تا آخرين نفس
در انتظار ديدن رويت نشسته بود»
کمی زودتر می آمدی»
« من خوب می دانم
روزی اگر
اما؛ نه؛
او هيچوقت نمی آيد...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

